و له ايضا
هر شب كه سر ز جيب تفكّر برآورم * ستر فلك بدرّم و از سد ره بگذرم
خودبين شدم كه هر نفس از جرم آفتاب * دارد سپهر آينهيى در برابرم
زهر زمانه گر به قناعت توان شكست * باور كنم كه من همه ترياك اكبرم
در راه من يكيست اثير و هوا كه من * وقتى اگر سمن بدم اكنون سمندرم
همچون نمك گداخت تن من در آب چشم * وين دهر بىنمك نزد آبى بر آذرم
با من زمانه با دو زبان گشت چون قلم * با او دورو چو كاغذ و صددل چو دفترم
بىآب با زمانه بسازم چو سوسمار * كابى كه آب روى برد نيست در خورم
آب ار به منّت آتش طبعم فرو كشد * از تشنگى بميرم و در آب ننگرم
و له ايضا به صنعت لزوم آينه
زيور گردون گسست آينهء آسمان * سوخت ز عكس رخش طرّهء شب هر زمان
مى تهى از تيرگى همچو رخ آينه * بزم پر از نقل تر همچو ره كهكشان
ساقى مجلس مسيح ساغر مى آفتاب * آينهء زهره دف صحن فلك بوستان
خسرو زرّين كمر دوش شد اندر گمان * تافت چو نيمآينه جرم مه از آسمان
بود شه شش جهات همچو به آب آينه * سرخ برآمد دو قطب همچو ز آتش سنان
آينه خواه و ببين زلف و رخ ار بايدت * هندوى آتشنشين طوطى شكّرفشان
و له ايضا
خصمم فلك است از آنكه هستم * من مادر عيسى او سترون
اكنون شدهام حريف ايام * را همه درد ماند در دن
محنت شودم سپر ز محنت * كاهن شود آينه ز آهن
شمع فلك ار نسازدم قوت * چون شمع كنم نواله از تن
شادم كه شده است گردن دهر * از گوهر نظم من مزيّن
سنگ سخن از مجرّه بگذشت * تا يافت ز طبع من فلاخن