دعوى كند به قطبى و بىنام همچو قطب * گردش نگشته كس بجز از نعش دخترش
بر پاى خويش تيشه زند تا به رغم من * بيند زمانه همدم پور دروگرش
مىخواندش زمانه براهيم خانه كن * تا خواند پور آذر شروان برادرش
گر نيست بر خلاف خليل اللّه اى عجب * ريحان طبع من ز چه معنى شد آذرش
و له ايضا
ز من خون مىخورد چشمش ولى چون بينمش گويم * نكوچشميست اين يا رب ز چشم بد نگهدارش
دهان او به شكل نيم دينار و هزاران دل * خريد و گم نشد يك جو ز شكل نيم دينارش
نىام من مرد ناز او كه با اين چارهسازيها * دلم چون خر به گل درمانده زين ناز به خروارش
غلط گفتم چه باشد دل كه من دارم دريغ از وى * كه گر جان جويد از من هم نيارم جستن آزارش
چو من ديدار او بينم زبانم بىمن اين گويد * كه شاديها به روى او كه من شادم به ديدارش
غلام زلف چون هندوى آن تركم كه هر ساعت * برآيد نالهء صد بىگناه از زير هر تارش