و له
هرآنچه بند تو شد بد شمر كه بيضه قز * تراست جاه ولى كرم پيله راست حصار
سماك رامح گردون كشيده نيزه چو ديد * كه حلقهيىست جهان زير گنبد دوّار
تو سر ز حلقه بكش پيش از آنكه رمح سماك * درون حلقه كند حلق هستى تو فگار
چو عيسى ار هوست چشمهسار گردونست * گياه دهر بدين خر طبيعتان بگذار
مباش همدم كس چون دل تو يافت صفا * كه آينه سيه از همنفس شود ناچار
و له ايضا
سرو سهى كه سجده برد سرو كشمرش * سنبل دميد بر طرف سوسن ترش
تركى كه ديد سلسلهء مشك بر رخش * سروى كه ديد چشمهء خورشيد بر سرش
پشتم به شكل حلقهء زرّين خميده كرد * زلف شكسته بر زبر حلقهء زرش
مسكين دلم ز غم چو دل لعل خون گرفت * وز عشوه كم نكرد عقيق سخنورش
چون مه در آب و همچو صنوبر در آتشم * تا ديد چشم من مه نو بر صنوبرش
پروردمش به خون جگر تا همىخورد * خون دلم دو شكّر ياقوت پرورش
در هجو افضل الدّين خاقانى گويد
تردامنى كه ننگ وجود است گوهرش * دريا نشسته خشكلب از دامن ترش
معنى چو پشت آينه خيزد سياهرو * گر طبع تيره آينه سازد سكندرش
حل كردهام به آه چو يخ طلق عافيت * تا در شوم به آتش كين با سمندرش
ز اوّل دو روى و معجب و ملعونش خواست حق * زان آفريد ناقص و كوتاه و اشقرش