دخلشان همچون چراغ از راه پس بد پيش از اين * وين عجبتر كاين زمان چون شمع صاحب افسرند
دين ابراهيمشان در ديده مسمار است از آنك * هم دروگر هم دروغآور بسان آذرند
تير من آه سحرگاه است و تيغ من زبان * بشكنم صفشان به تيغ و تير اگر صد لشكرند
همچو موران از پى قتلم كمر بستند و باز * ريزههاى خوان طبع من چو موران مىخورند
و له ايضا
به صحرا سخت خوب آمد به چشمم * قباى چابك و زلف نگونت
ندانم ريش دارى يا ندارى * زبونت كرده خط يا شد زبونت
اگر ريشآورى ريشت به . . . م * و گر همچون منى . . . م به . . . ت
رباعيات
آن دل كه هميشه در طرب داشت شتاب * وان ديده كه بد رخ تو او را محراب
در هجر تو اى نوشلب تلخ جواب * پروانهء آتش است و پيمانهء آب
* * *
ساقى كه ز مينا مى گلگون مىريخت * مطرب كه به زخمه درّ مكنون مىريخت
فصاد و طبيب گشته بودند به هم * اين نبض همىگرفت و آن خون مىريخت
* * *
در بزم تو گل با مى سورى در ساخت * با باده و گل نرد طرب بايد باخت
مىبود گل از آه حسود تو فسرد * گل بود ز مى از آتش تيغ تو گداخت
* * *
در كوى توام سينهء پرسوز افكند * وزروى توام دور بدآموز افكند