قومى شده از ضلالت و جهل * معيوب تبار و ننگ برزن
نه هاون دارويند و هستند * پربانگ ميانتهى چو هاون
مدهوشدلان نه صاح و نه مست * عنّين صفتان نه مرد و نه زن
با من دو زبان بسان مقراض * يكچشم به عيب من چو سوزن
چون شمع زبان دراز ليكن * همچون لگن از معانى الكن
و له ايضا
مهرهء مهرم ربود شعبدهء آسمان * گشت چراغ دلم شمع سپهر الأمان
از در اين ششجهت چون بگريزم كه كرد * پاى به بندم چو شمع گردش اين هفتخوان
شاهد ما چون مسيح قوت روان زير لب * ما ز غم او چو شمع خون دل اندر دهان
قطب چو شمع صبوح تيره و ثابتقدم * وز پى پروانگى نعش بگردش روان
زنده شوم همچو شمع از پى ديدن كه هست * مستمع اين سخن خسرو صاحبقران
رفت ز ماهى برون چشمهء آتشفشان * شمع فلك را ز صفر سفره نهاد آسمان
در غم و نقصان عمر لاله و شمعند ازانك * شد سيهسوخته و دود دل اين و آن
مجلس انس است و باغ گل مى و بلبل حريف * لالهء سيراب شمع نرگس تر نقلدان
و له ايضا
در طلب جفاى من چرخ دواسبه مىرود * زردهء شام زيردست ابلق صبح زير ران
چيست بعهد من جهان صرعى سنگ در بغل * كيست به بخت من فلك مست خدنگ در كمان
از پى سيم مملكت زان سر رمح چون الف * قلهء كوه قاف را كاف كند گه طعان
شعبدهدان چربدست اوست كه پنج ملك را * كرده به برگ گندنا تازه چو شاخ ضيمران