مانده عدوى گاودل از فزع بلاركش * چون سگ سقف مرده تن چون خر ساز بىروان
و له فى المدح
ترا ايزد ز آب و خاك نسرشته است پندارى * كه گشته است از تو هر عضوى به فرّ و فضل ديگرسان
زبان از شكر و طبع از آب و روى از نور و لفظ از در * سر از رحمت دل از شفقت تن از عصمت كف از برهان
شد از رمح غلامانت هوا با نيستان يكسر * شد از گرد سوارانت زمين با آسمان يكسان
تو پندارى شد آن ساعت ز بهر كشتن خصمت * قضا بر تيغ تو قبضه قدر بر تير تو پيكان
به دست بندگانت در كمان شد ابر نيسانى * كه از وى يقلق و ناچخ همىباريد چون باران
هزيمت كردى اعدا را و بيرون آمدى ناگه * چو ماه از ابر و در از آب و مشك از ناف و لعل از كان
من قطعاته فى ذمّ الاعادى
طبع من كانست و دل دريا و اين بىدولتان * چون كف دريا همه تردامن و خسپرورند
چون غرابند ارچه سرتاسر زبان چون بلبلاند * هم غلافند ارچه لب تا لب دهان چون خنجرند
لعبتآسا از درون سو و ز برون سو مردهاند * لاجرم تصحيف لعبت را چو كافر درخورند