و له ايضا
ساقيا باده بده تا طرب از سر گيرند * پيش كاين تاج مه از تارك شب برگيرند
نيكوان پرده برانداخته در رقص آيند * مطربان هر نفسى پردهء ديگر گيرند
نقل خشك از لب چون شكّر معشوق برند * مى روشن به سماع غزل تر گيرند
زهره را تا بسوى مجلس عشّاق كشند * گه سر زلف و گهى گوشهء چادر گيرند
آن خميده قد لاغر تن مو ريخته را * بزنند و بنوازند و به بر درگيرند
آن تهى معدهء نه چشم سيه سوخته را * ناله بر دل به ده انگشت فروترگيرند
گردنان همچو گريبان همه سر در بازند * تا يكى دم سر آن زلف معنبر گيرند
آسمان بزمى پرمى كه درو از مى و جام * آذر از آب دهند آب ز آذر گيرند
چون بد و نيك جهان جمله فراموش كنند * باده بر ياد كف شاه مظفّر گيرند
با كف دست وى از سنگ سمن رويانند * با تف تيغ وى از آب سمندر گيرند
حملهيى را زو صد لشكر دارا شمرند * وقفهيى را زو صد سدّ سكندر گيرند
و له ايضا
راه شكّرخنده بگشايند بر لبها چو صبح * شاهدانى كز دو لب تبها به شكّر بستهاند
از پى يك شيشهء سيكى سبكروحان صبح * سنگها در شيشهء چرخ مدوّر بستهاند
از براى دفع يأجوج هوا از آب خشك * خاكيان سدّى به روى آتش تر بستهاند
گاو گردون را به پروار از ازل تا اين زمان * از پى قربان شاه عدلپرور بستهاند
و له
در باغ زمانه كه نباتش همه زهر است * نيشكّر اگر چند خوش و سبز و تر آمد
مفريب و نظر كن كه هم از گردش ايّام * صد گونه گره بر دل يك نيشكر آمد
فىالجمله جهان همچو رباطيست مسدّس * كز شهر وجود و عدم او را دو درآمد
هرگز نخورد غم كه ازين در كه برون شد * هرگز نكند ياد كز آن در كه درآمد