شه قزل ارسلان كه دست و دلش * از جهان نام بحر و كان برداشت
آنكه اوّل قدم ز روى زمين * فتنهء آخر الزّمان برداشت
ثور را پرچم از كتف بستد * قوس را قبضه از كمان برداشت
و له ايضا
باد صبح است كه مشّاطهء جعد سمن است * يا دم عيسى پيوند نسيم چمن است
نكهت نافهء مشك است نه نافه است و نه مشك * اثر آه جگر سوختهيى همچو منست
قفس خاك پر از زمزمهء فاخته است * مجمر باغ پر از لخلخهء نسترن است
بوى شير از دهن سوسن از آن مىآيد * كه هنوزش سر پستان صبا در دهن است
دهزبانست نگويد سخن و حق با اوست * با چنين عمر كه او راست چه جاى سخنست
تيغ سرمستش در عربده گردد چو عقيق * وين عجب نبود چون مولد پاكش يمنست
آن يمانى گهر روم ستان كز فزعش * پشت افلاك چو زلف حبشى پرشكن است
دشمن از گوهر تيغش كه چو پرّ مگس است * عنكبوتآسا پيرامن خود پردهتن است
ور نشيند پس آن پرده بر جاى خود است * كه زنست او و زنان را پس پرده وطن است
سايه در دزدد از بيمش خورشيد فلك * كه به معنى همه تن تيغ و به صورت مجن است