و له
ازبسكه تو در هند و در ايران زدهاى تيغ * وزبسكه درين هر دو زمين ريختهاى خون
زين هر دو زمين هرچه گيا رويد تا حشر * بيخش همه روين بود و شاخ طبر خون
و له
مخالفان تو موران بدند و مار شدند * برار از سر موران مار گشته دمار
مده امانشان زين بيش و روزگار مبر * كه اژدها شود ار روزگار يابد مار
383 مسرور خراسانى
مفخر شعراى نامدار و محسود فضلاى كامگار افصح فصحاى روزگار خود بود در دربار محمودى به مسعودى رسيده و از انعامات بىغايات آن سلطان مسرورى گزيده اشعارش مسرتبخش دل اندوهگين و افكارش شادىده خاطر غمين فضلش موفور و نظمش مشهور و سعيش مشكور و دلش مسرور از اشعارش چيزى در ميان نيست الا اين چند بيت مسطور :
به وقت نرگس ار خواند كسى فردوس گيتى را * به يك معنى روا باشد كه دانا داردش باور
ز بهر آنكه جز در خلد كى شايد بدن هرگز * درختى كش تن از مينا و برگ از سيم و بار از زر
در مدح خواجه احمد بن حسن ميمندى
چو ناپديد شد از چشم چشمهء روشن * دراز گشت شب ديرياز را دامن
به روى گنبد گردنده برشدند پديد * ستارگان قوى قدرت بديع بدن
چو تيغ سيمين افراخته نمود هلال * چو هفت فندق سيماب رنگ نجم پرن