در مدح ملك ارسلان سلجوقى گفته
گل در رخ مى چنان بخنديد * كش مغز در استخوان بخنديد
سالى لب چون عقيق بگشاد * ناگه به همه دهان بخنديد
شد باغ ز خندهاش چنان خوش * كاندر تن لاله جان بخنديد
با لاله عقيق همرهى جست * ياقوت ميان كان بخنديد
مى نيز ز شادى ارچه پير است * در روى گل جوان بخنديد
وز خندهء اين دو يار همدم * جان تازه شد و جهان بخنديد
چون چشم من ابر زار بگريست * چون تيغ شه ارسلان بخنديد
در معركه چون گرفت نيزه * بدخواه ملك سنان بخنديد
و له ايضا
جهان سفله چو كانست و من درو گوهر * سپهر دون چو نيام است و من درو خنجر
اگرچه زندان بينم نكاهدم قيمت * اگرچه رنگ پذيرم نريزدم جوهر
اگرچه بىخطرم در مقر خويش رواست * كه مشك را نبود در مقر خويش خطر
* * *
گر بديدى به صلب آدم در * نور اين صدر آفتاب آثار
سجده كردى نگفتى آن مردود * انا خير خلقتنى من نار
در هنگامى كه درد پاى داشته در صفت احوال خود گفته
از دست درد پاى به دردسر اندرم * يا رب كه درد پاى چه آورد بر سرم
وقتى چو ابر بودم و گوهر ز روى سير * بحرم كنون نه ابرم كانم نه گوهرم
بهتر ز من خطيب سخن نيست در جهان * بر جاى مى چه دارم دايم چو منبرم