و له ايضا
اى دلبرى كه زلف تو ديو است و رخ پرى * در زيب و زينت از مه و خورشيد بهترى
خورشيد را كجاست لب لعل جانفزاى * مه را كجاست سلسلهء زلف عنبرى
گر بايدت كه زنده كنى كشتگان خويش * بر خاك ريز جرعهء جامى كه مىخورى
و له ايضا
اهلا و نعم عينى اى باد نوبهارى * كز دم عبير بيزى وز بوى مشك بارى
عيسى نهاى و در دل صد جان ز تست حاصل * مانى نهاى و در گل صد نقش مىنگارى
نقّاش سطح آبى فرّاش هر حبابى * لشكركش سحابى فرمانده بحارى
ادريس هر زمانى قسّيس راهبانى * برجيس بوستانى بلقيس لالهزارى
پيك جهاننوردى سيّاح يافهگردى * هرجا كه عزم كردى گويى در آن ديارى
امروز بامدادان مست آمدى و شادان * خرّم چو طبع رادان خوش چون دل حوارى
مشك و عبيربيزان گلبرگ و لالهريزان * افتان ز شوق و خيزان چون مردم خمارى
دايم بدين بريدى با مژدهيى رسيدى * برگوى تا چه ديدى بنماى تا چه دارى
از تركيبات اوست
وقت صبح است ترك خواب دهيد * جمع اصحاب را شراب دهيد
در بلورينه ساغرى چو سحر * بادهء همچو آفتاب دهيد
خستگان را ز نوشداروى مى * مرهم خاطر خراب دهيد
و له
دل ز مهر زمانه برداريد * رخت ازين كارخانه برداريد
هرگز از دهر كس نياسايد * اين اميد از زمانه برداريد
ملك بىنام و بىنشانى را * همچو عنقا نشانه برداريد
دل مردان خزينهء گهر است * گنجها زين خزانه برداريد