وان همچو گنبد خيمهها در خيمه حسنا رويها * آن چون سهيل اين چون سها آراستهء ز ايشان حلل
اكنون به جاى هريكى بينم همىرسم اندكى * آورده پندارى چكى سكانش را دهر از اجل
رفت آنكه در هر گنبدى آواز آن مرغ آمدى * كو چون ندا كردى زدى چون شاطر از شادى بغل
بانگ پلنگ آيد همى فرياد رنگ آيد همى * آشوب سنگ آيد همى چون گاه زلزال از قلل
گويى كجا رفت آن صنم كو بود در عالم علم * خورده دم عذرا به دم برده دل وامق به دل
آن پاك چون اخلاق حر چشم از فريب و ناز پر * زير لب شيرينش در چون در گل [ بشكفته ] طل
رخسار و زلفش را عرب در شعر خوانده روز و شب * رنگينش رخ شيرينش لب سنگينش دل سيمين كفل
برد از دلم صبر و خرد چون بانگ بر آن ناقه زد * كاريم پيش آورد بد لما تولّى و ارتحل
بىمونس و آب و چرا اندر مقامى من چرا * چون كرده ضايع بچه را نخجير در كهف جبل
بندم عمارى بر هيون آيم ازين ويران برون * گيرد به ويران اندرون كس جاى هرگز چون جعل
رانمش در مشكل رهى با سهم و هيبت مهمهى * ماه اندرو مانده مهى مانند اشتر در وحل
قاعى كه آرد موج خون از تن مسافر را برون * چون مرد را گاه فسون آب از بصر بوى بصل
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1764
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص١٧٦٤