حيلت ضحاك جادو گشت باطل سربهسر * كامد افريدون به دست اندرش گرز گاوسار
بىوفا قومى هميشه كار ايشان بوده غدر * خورده بر جان ملوك از بهر آشو زينهار
ابلهى كردند و خاريدند سر مر شير را * تا به خون گاو كرد آهنگ شير گاوخوار
يادشان آيد كنون آن داستان كآزاده زد * تا ندارى پنجهء شيران سر شيران مخار
راست هرگز كى بود بىتركتازى كار شرع * كاين به نامه دين پذيرفت آن به نصرت ذو الفقار
و له ايضا
شبى گذشت به من بر لطيف و خرم دوش * به دستم اندر مىبود و يار در آغوش
به بانگ بربط گوش و به روى دلبر چشم * سماع پشتاپشت و نبيد نوشانوش
ز جعد آن صنم و زلف او مرا همهشب * بنفشه بود بدست اندرون مرزنگوش
ستيزه كرد همى با نبيد سرخ لبش * فسوس كرد همى بر چراغ روى نكوش
نبيد با دو لب او به رنگ بود خجل * چراغ با دو رخ او به روشنى در يوش
گهى مديح نيوش او و من مديح سگال * گهى سرود سرا اوى و من سرود نيوش
به حق آنكه ترا داد زاد و نعمت و ناز * برين غريب ببخشاى و قول او بنيوش
ستور خر بدى اين بنده از مكارم تو * كنون شده است ز بيچارگى ستورفروش
اگر نباشد خاموش ازو به درد سرى * به كار در خلل آيد اگر شود خاموش
در مدح خواجه نظام الملك وزير سلطان گويد
كنم چرا نكنم روز و شب گله ز فراق * فراق كرد مرا زان نگار دلبر طاق
ازو وصال چرا بىفراق دارم طمع * گهى وصال بدارم اميد و گاه فراق