و ليكن مرد بىدينار چون بازى بود بىپر * بماند خيره بىپر باز چون گاه شكار آيد
چنين دارد طمع بنده همى كامسال كار او * به فر دولت خواجه به از پيرار و پار آيد
و له ايضا
منم ز يار جدا مانده وزد يار بعيد * ميان خوف و رجا و ميان وعد و وعيد
به خون من شده مژگان او چنان تشنه * كه دوستان حسين على به خون يزيد
و له ايضا
هر روز دلبرم سخنى دلبر آورد * تا مر مرا بدان سخن از دل برآورد
آمد بر من آن صنم دلفريب دوش * هنگام آنكه شب ز حبش لشكر آورد
بنشست و گفت ره مده ايدر رقيب را * گرچه رسالت از پدر و مادر آورد
كامشب اگر ببيند با تو مرا رقيب * فردا ترا و ما را دردسر آورد
از چاكران و از رهيان پاك كن سراى * كاشوب و مشغله رهى و چاكر آورد
گفتم روم بيارم خنياگريت گفت * بانگ خروس خود همه خنياگر آورد
امشب من و تو و تو و من تا به گاه آنك * مغرب فروبرد مه و مشرق خور آورد
گل داد و عبهر از رخ و از چشم مر مرا * من مرد تاخته كه گل و عبهر آورد
به از شراب داد مرا بوسه پيش از آنك * آيد شرابدار و مى و ساغر آورد
و له ايضا
ز تيرهشب همى پرده به روى روز بربندد * به سنبل سوسن و گل را همى بر يكدگر بندد
سخن گويد بدان نغزى كه گاه گفتوگوى او * كسى بايد كه لؤلؤ چيند و بار شكر بندد
نگردانم عنان عشق او جز سوى او هرگز * اگرچه آبم اندر چشم و آتش در جگر بندد