زمين اگرچه فراخست جاى نيست درو * كه تو برو نزدى بيست راه لشكرگاه
نشستگاه شهان باغ و راغ و خانه بود * نشستگاه تو دشتست و خوابگه خرگاه
تو ز آبهايى بگذشتهاى به شب كه ازو * بروز پيل نيارد برون شدن بشناه
ز پادشاهان نگرفت جز تو در يكمه * ز گرگ سى و سه و ز پيل پانصد و پنجاه
در مدح سلطان محمود بن ناصر الدّين سبكتكين غزنوى گويد
با من بشابهار [ بسربرد ] چاشتگاه * ماه من آنكه رشك برد زو دوهفته ماه
گفت اين فراخ پهنادشت گشاده چيست * گفتم كه عرضهگاه شه بىعدد سپاه
گفتا كنون كجاست نشان ده مرا به او * گفتم به زير سايهء آن رايت سياه
گفت آن هزار و هفتصد و اند كوه چيست * گفتم هزار و هفتصد و اند پيل شاه
گفت آن زرهوران بزر هريكى كمند * گفتم بتان مملكتآراى رزمخواه
گفتا كه سرو خوانمشان يا مه تمام * گفتم كه سرو با كمر و ماه با كلاه
گفتا ملك به پيلان خواهد چه از ملوك * گفتم ولايت و سپه و گنج و تاج و گاه
گفتا چگونه گردد ازيشان بلاد روم * گفتم چنان كه كوه گهردار چاهچاه
گفتا كه خدمتش ملكان را چه بردهد * گفتم كه تخت و مملكت و آبروى و جاه
هم در مدح آن سلطان گيتىستان گفته
ز بهر تهنيت عيد بامداد بگاه * بر من آمد خورشيد نيكوان از راه
چو چين قرطه بهم درشكسته جعد [ كشن ] * چو حلقههاى زره كرده هر دو زلف سياه
نبيد نى برخ و هر دو رخ برنگ نبيد * دوتاه نى بدل و هر دو زلف كرده دوتاه
چو سرو بود و چو ماه و نه سرو بود و نه مه * قبا نپوشد سرو و كله ندارد ماه