به مجلس اندر تا ايستادهاى دل من * همىطپد كه مگر مانده گردى اى دلخواه
نه رنج از تو پسندم نه از تو بشكيبم * درين تفكر درماندهام ميان دو راه
ز گمرهى بره آيم چو بازپردازم * بمدح خواجهء دانا وزيرزادهء شاه
به چشم همتش ار سوى آسمان نگرى * يكى مغاك نمايد سياه و ژرف چو چاه
براى و حزم جهان را نگاه تاند داشت * ولى نتاند دينار خويش داشت نگاه
چرا نتاند تاند من اين غلط كردم * بدين عقوبت واجب شود معاذ اللّه
كسى كه نام و بزرگى طلب كند بايد * كه كوه زر ببر چشم او نمايد كاه
در مدح خواجه ابو القاسم بن خواجه حسن ميمندى وزير سلطان گويد
زمانه رغم مرا اى برخ ستيزهء ماه * خطى كشيد بر آن عارض سپيد سياه
گمان برد كه تبه كرد جاى بوسهء من * ز غاليه نشود جايگاه بوسه تباه
شبى بگرد مه اندر كشيد و آگه نيست * كه از ميان شب تيره خوب تا بد ماه
كسوف داد مه روشن ترا و چه گفت * كه من نگه نكنم سوى او معاذ اللّه
كنون نگاه كنم سوى مه كه مه بگرفت * چو مه گرفت به دو بيشتر كنند نگاه
سمنستان ترا پربنفشه كرد و رواست * بنفشه كشت و گلى خوشتر از بنفشه مخواه
زمانه گويى از نو بنفشه را كه نشاند * نهال داشت ز باغ وزير ايرانشاه
جليل سيد ابو القاسم آنكه خامهء اوست * بهمكنندهء گنج امير و پشت سپاه
كهان بجودش پشت دوتاه راست كنند * مهان به خدمت او پشتها كنند دوتاه