اى بارخدايى كه نبيند چو تويى تخت * اى شهرگشايى كه نبيند چو تويى زين
شيران فكنى شرزه و پيلان فكنى مست * شيران بخدنگ افكنى و پيل بزوبين
آماج تو از بست بود تا به سپنجاب * پرتاب تو از بلخ بود تا به فلسطين
وز گوى تو روزى كه بچوگان زدن آيى * ده بر رخ ما آيد و صد بر رخ پروين
چندانكه بشمشير تو بدخواه فكندى * فرهاد [ مگر ] كه بفكنده است به ميتين
از آرزوى جنگ زره خواهى بستر * وز دوستى جنگ سپر دارى بالين
بيننده كه در جنگ ترا بيند با خصم * پندارد تو خسروى و خصم تو شيرين
در مدح امير يوسف گويد
تا پرنيان سبز برون كرد بوستان * با مصمت سپيد همىگردد آسمان
تا برگ همچو عيبهء زنگارخورده شد * چون جوشن زدوده شد آب اندر آبدان
تا شنبليد زرد پديد آمدست گشت * نيلوفر كبود به آب اندرون نهان
تا برگرفت قافلهء باغ عندليب * زاغ سيه بباغ درآورد كاروان
از برگ چون صحيفهء به نوشته شد زمين * وز ابر چون صلايهء سيمين شد آبدان
باد خزان از آب كند تختهء بلور * ديباى زربفت برآرد ز پرنيان
در زير شاخههاى درختان ميان باغ * دينار تودهتوده كشد پيش باغبان
من زين خزان بشكرم كاين مهرگان اوست * وز من امير مدح نيوشد بمهرگان
در مدح امير نصر بن ناصر الدّين سبكتكين
چو زر شدند رزان از چه از نهيب خزان * بكينه گشت خزان با كه با سپاه رزان
هوا گسست گسست از چه برگسست ز ابر * ز چيست ابر ندانى [ تو ] از بخار و دخان
خزان قوى شد چون گل برفت رفت رواست * بنفشه هست بلى با كه با بنفشهستان