در مدح سلطان محمد بن سلطان محمود غزنوى گويد
مجلس بساز اى نگار پدرام * وندر فكن مى به يكمنى جام
زان مى كه ياقوت سرخ گردد * در خانه از عكس او در و بام
زان مى كه در شب ز عكس جامش * هردم برآيد ستارهء بام
يك روز گيتى گذاشت بايد * بىمى نبايد گذاشت ايام
شادى فزايد مى اندر ارواح * قوت نمايد مى اندر اجسام
مى را كنون آمده است نوبت * مى را كنون آمده است هنگام
كز صيد بازآمده است خسرو * با كامگارى [ وز صيد ] با كام
گويند بهرام همچو شيران * مشغول بودى بصيد مادام
بر گوش آهو بدوختى پاى * چون پيش تيرش گذاشتى گام
نخچير والان اين ملك را * شاگرد باشد فزون ز بهرام
ده روز با او بصيد بودم * هر روز از بامداد تا شام
يك ساعت ازبس شكار كردن * در خيمه او را نديدم آرام
با پيل پيلى كند بميدان * با شير شيرى كند به آجام
و له ايضا
دوش تا اول سپيدهء بام * مى همىخوردمى برطل و بجام
با بتانى كه مى ندانم گفت * كه ازيشان هواى من بكدام
همه با جعدهاى مشكين بوى * همه با زلفهاى غاليهفام
گرهى را نشانده بودم پيش * برنهاده بدست جام مدام
گرهى را بپاى تا همهشب * انجمن را همىدهند نظام
زيستاده به رشك سرو سهى * وز نشسته به درد ماه تمام
حال ازينگونه بود و در همه شهر * زين كس آگه نبود جز درو بام