آنكه چون روى بخوارزم نهاد از فزعش * روى لشكركش خوارزم درآورد آژنگ
او چه دانست كه خسرو ز شهان سپهش * كشته و خسته بهم درفكند شش فرسنگ
وان كه ناكشته و ناخسته بماند همه را * طوقها سازد گرد گلو از پالاهنگ
عالمى را بهم آورد و سوى جنگ آمد * بركشيده سر رايات [ به برج ] خرچنگ
بهزار آب فزون از دو هزار اسب گرفت * همه را تر شده از خون خداوندان تنگ
رنگ آن روز غمين گردد و بىرنگ شود * كه بر آرامگه شير بگرد آيد رنگ
نامهء فتح تو اى شاه بچين بايد برد * تا چو آن نامه بخوانند نخوانند ار تنگ
بيژن ار بستهء تو بودى رسته نشدى * بحيل ساختن رستم نيو از ارژنگ
در ذكر شكارگاه و شكار كردن سلطان صاحبقران محمود غزنوى گويد
خدايگان جهان خسرو و بزرگ اورنگ * برآورندهء نام و فروبرندهء ننگ
چو آفتاب سر از كوه باختر برزد * بخواست باده و سوى شكار كرد آهنگ
بكوه برشد و اندر نهالهگه بنشست * فيلك بيش بزه كرده [ نيم ] چرخ بچنگ
ز بيم تيرش كه گشت بر پلنگان چاه * ز بيم يوزش هامون بر آهوان شد تنگ
همىربود چو باد از درخت برگ درخت * بناوك از سر نخجير شاخهاى چو سنگ
به تير كرد چو پشت پلنگ و پهلوى يوز * پر از نشان سيهپشت غرم و سينهء رنگ
نهالهگاه بخوشى چو لالهزارى كرد * ز خون سينهء رنگ و ز خون چشم پلنگ