زير برف اندر آب پندارى * كآسمان آسمانهييست خدنگ
آب روشن بجوشن اندر شد * چون سواران خسرو اندر جنگ
ماه با فر او ندارد فر * كوه با سنگ او ندارد سنگ
در ذكر مراجعت از رزم و فتح قلعهء هزار اسب و مدح سلطان
بركش اى ترك و به يكسو فكن اين جامهء جنگ * چنگ برگير و بنه درقه و شمشير از چنگ
وقت آن شد كه كمان افكنى اندر بازو * وقت آنست كه بنشينى و بردارى چنگ
دشمن از كينه [ بر ] آمد بكمينگاه مرو * لشكر از جنگ برآسود برآساى از جنگ
بمصاف اندر كم گرد كه از گرد مصاف * زلف مشكين تو پر كرد سيهمشك به تنگ
تو رخ روشن خود را بزره خود مپوش * كه رخ روشن تو زير زره گيرد زنگ
نرمك از گرد سپه زلف سيه را بفشان * تا فروريزد با [ گرد سپه شك به تنگ ]
زره خود برخ بر چه نهى خيره كه هست * رخ گلگون تو زير زرهء غاليه رنگ
اى مژه تير و كمان ابر و تيرت بچه كار * تير مژگان تو دلدوزتر از تير خدنگ
تير مژگان تو چونان گذرد بر دلوجان * كه سنان ملك مشرق از آهن و سنگ
آنكه ببريد سر برهمنان جمله به تيغ * وانكه بشكست بتان بر در بتخانهء گنگ