و له ايضا
ياد باد آن شب كان شمسهء خوبان طراز * بطرب داشت مرا تا بگه بانگ نماز
گه بصحبت بر من با بر او بستى عهد * گه ببوسه لب من با لب او گفتى راز
من چو مظلومان از سلسلهء نوشروان * اندر آويخته زان سلسلهء زلف دراز
خيره گشتى مه كانماه بمى بردى لب * روز گشتى شب كان زلف ز رخ كردى باز
او هواى دل من جسته و من صحبت او * من نوازندهء او گشته و او رودنواز
بينى آن روز نوازيدن با چندين كبر * بينى آن شعر سراييدن با چندين ناز
گر مرا بخت مساعد بود از دولت شاه * همچنان شب كه گذشته است شبى سازم باز
و له ايضا
سرو ساقى و ماه رودنواز * پردهيى بسته در ره شهناز
زخمهء رودزن نه پست و نه تيز * زلف ساقى نه كوته و نه دراز
مجلسى خوب و خسروانىوار * از سخنچين تهى و از غماز
بوستانى ز لاله و سوسن * همچو روى تذرو سينهء باز
دوستانى مساعد و يكدل * كه توان گفت پيش ايشان راز
ماهرويى نشانده اندر پيش * خوشزبان و موافق و دمساز
جعد او بر پرند كشتىگير * زلف او بر حرير چوگانباز
بادهيى چون گلاب روشن و تلخ * مانده در خم ز گاه آدم باز
از چنين مجلس و چنين باده * هيچ زاهد مرا ندارد باز
و له ايضا
چه فسون ساختند باز و چه رنگ * آسمان كبود و آب چو رنگ
كه دگرگون شدند و ديگرسان * به نهاد و بخوى و گونه و رنگ
آن شد از ابر همچو سينهء غرم * وين [ از برگ ] همچو پشت پلنگ
زير ابر اندر آسمان خورشيد * خيره همچون در آب تيره نهنگ