همىنمايد هيبت همىنمايد شور * همىبرآيد موجش برابر محور
سه بار با تو بدرياى بيكرانه شدم * نه موج ديدم و نه هيبت و نه شور و نه شر
نخست روز كه دريا ترا بديد بديد * كه پيش [ قدر ] تو چون ناقص است و چون ابتر
بمال با تو نتاند شد ار بخواهد جفت * به قدر با تو نيارد ز دار بخواهد بر
چو گرد خويش نگه كرد و مارماهى ديد * بگرد تو مه تابان و زهرهء ازهر
ز تو خلايق را خرمى و شادى بود * وزو همه خطر جان و بيم غرق و ضرر
چو قدرت تو نگه كرد و [ عجز ] خويش بديد * چو آبگينه شد آب اندرو ز شرم حجر
از آب دريا گفتى همى به گوش آمد * كه شهريارا دريا توى و من فرغر
و له ايضا
خوشتر آيد مغفر پرخون بچشمت روز جنگ * زان كه جام بادهء گلگون به چشم بادهخوار
رزمگاه تو چنان باشد ز خونآلوده سر * چون بوقت به شدن بالين بيماران ز نار
زان كه سختى جنگ را ماند شكار از حرص جنگ * چون بياسايى ز جنگ آيد ترا راى شكار