رهى صعب و شبى تاريك و تيره * هوا چون قير و زو هامون مقير
هوا اندوده رخساره بدوده * سپهر آراسته چهره بگوهر
گمان بردى كه باد اندر پراكند * به روى سبز دريا برگ عبهر
خم شو له چو خم زلف جانان * مغرق گشته اندر لؤلوئى تر
مكلل گوهر اندر تاج اكليل * بتارك برنهاده غفر مغفر
مجره چون به دريا راه موسى * كه اندر قعر او بگذشت لشكر
زمانى رفت و سر برزد مه از كوه * برنگ روى مهجوران مزعفر
بنات النعش چون طبطاب سيمين * نهاده دسته زير و پهنه از بر
بريگ اندر همىشد باره تازان * چو در غرقاب مرد آشناور
شكم مالان بهامون در همىرفت * شده هامون به زير آن مقعر
دمنده اژدهايى پيشم آمد * خروشان و بىآرام و زمين در
گرفته دامن خاور بدنبال * نهاده بر كران باختر سر
بباران بهاران گشته فربه * بگرماى حزيران گشته لاغر
ازو زادست هرچ اندر جهانست * ز هرچ اندر جهانست او جوانتر
مديح شاه بر جيحون بخواندم * برآمد بانگ از آب اللّه اكبر
كه من شاگرد كفّ راد اويم * كه تو مدحش همىبرخوانى از بر
بفر شاه از جيحون گذشتم * يكى موى از تن من ناشده تر
و زانجا تا بدين درگاه گفتى * گشادستند مر فرودس را در
همه بالا پر از ديباى رومى * همه پستى پر از كالاى ششتر
تو گفتى هيكل زردشت گشته است * ز بس لاله همه صحرا سراسر
گمان بردى كه هر ساعت برآيد * فراوان آتش از درياى اخضر
بدرگاهى رسيدم كز بر او * نيارد در گذشتن خط محور
بصدر اندر نشسته شهريارى * ظفر يارى بكنيت بو المظفر
بتاجش برنبشته عهد آدم * به تيغش در سرشته هول محشر
زن ار از هيبت او بار گيرد * چه خواهد زاد تمساح و غضنفر
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1590
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص١٥٩٠