از بيم او [ نكو خو و بخرد ] شدند * ديوانگان گشته خليع الازار
در عذر لاغرى معشوق و توصيف لاغرى و ترجيح بر فربهى گويد
دل من لاغر كى دارد شاهد كردار * لاغرم من چكنم گو نبود فربه يار
لاغران جمله ظريفند و ظريفست كسى * كو چو من دايم با لاغر كان دارد كار
عذرخواهى چه كنى گر تو نزارى و ضعيف * من ترا عاشق از آنم كه ضعيفى و نزار
شوشهء سيم نكوتر بر تو يا گه سيم * شاخ بادام بهآيينتر يا شاخ چنار
مثل فربى و لاغر مثل جان و تنست * روح بايد تن بىروح ندارد مقدار
مردم فربى در جامه نگنجد به مثل * لاغر آگاه نگردى كه درآيد بكنار
فربى اندر دل من جاى نگيرد چكنم * دل من خرد است اندكتر برتابد بار
در صفت شكار كردن مير ابو احمد بن محمد بن محمود غزنوى بطريقى از صنايع فرموده
دى بلشكرگه اندرون دلبر * صدرهء سبز باز كرد از بر
راست گفتى برآمد اندر باغ * سوسنى از ميان سيسنبر
گرد لشكر فرونشاند همى * زان سمن بوى زلف لاله سپر
راست گفتى كه بر گذرگه باد * نافهها را همىگشايد سر
باد زلف سياه او برداشت * تاب او باز كرد يك ز دگر
راست گفتى ز مشك بر كافور * لعبتاناند [ گشته ] بازى دگر