دوبار چه ده بار چه صدبار فزون كرد * در دامن من بخشش شه بدره و دينار
گر شكر كنم خواسته داده است مرا شاه * چون شكر كنم درخور اين ابلق رهوار
اسبى كه چنان شاه دهد اسب نباشد * تاجى بود آراسته از لؤلوئى شهوار
دشمن كه برين ابلق رهوار مرا ديد * بىصبر شد و كرد غم خويش پديدار
گفتا كه بميران و بسرهنگان مانى * امروز كلاه و كمرت بايد ناچار
گفتم كه چه دانى كه شب تيره چه زايد * بشكيب و صبورى كن تا شب بنهد بار
باشد كه برين هر دو سزاوارم بيند * آنكس كه مرا ديده بدين اسب سزاوار
خواهم كله و از پى آن خواهم تا تو * ما را نزنى طعنه بكج بستن دستار
من تنگدلى پيشه نگيرم كه بزرگان * كس را ببزرگى نرسانند بهيكبار
خدمت كنم او را بدل و ديده همه روز * وزبهر دعا نيز بشب باشم بيدار
در مدح سلطان محمود بن ناصر الدّين غزنوى گويد
بخندد همى باغ چون روى دلبر * ببويد همى خاك چون مشك اذفر
بسبزه درون لالهء نوشكفته * عقيق است گويى به پيروزه اندر
همه باغ كله است و اندر كشيده * بهر كلهيى پرنيانى معصفر
همه كوه لاله است و آن لاله زيبا * همه دشت سبزه است وان سبزه درخور
چه صحرا و چه بزمگاه فريدون * چه بستان و چه [ رزمگاه ] سكندر
بهارا به آيين و خرم بهارى * بمان همچنين ساليان و بمگذر
بصورتگرى دست بردى زمانى * بگند آورى گوى بردى ز آذر
ز نقاشى و بتگريها كه كردى * ز تو خيره مانده است نقاش و بتگر
ز نسرين درآويختى شكل لؤلؤ * ز گلبن درآويختى عقد گوهر
عجب خرم و دلگشايى و ليكن * نه چون مجلس شهريار مظفر
جهاندار محمود بن ناصر الدّين * خداوند و سلطان هر هفت كشور
زمين را فروشسته از شرك مشرك * جهان را تهى كرده از كفر كافر
بروم و بچين از نهيب تو يك شب * همى خوش نخسبند فغفور و قيصر