چو شهر و شهر برون و اندرون سراى سراى * چو كاخ و كاخ برون و اندرون نگارنگار
سرايهاش چو ار تنگ مانوى پرنقش * بهارهاش چو ديباى خسروى به نگار
بخواست آتش و آن شهر پربدايع را * به آتش و به تبر كرد با زمين هموار
سرايهاش چو گور شكسته كرد از خاك * بهارهاش چو نار كفيده كرد از ناز
در ذكر شكار جرگه كه سلطان محمود بعد از مراجعت از سفر كرده بود گفته
اى ز جنگ آمده و روى نهاده به شكار * تيغ و تير تو همى سير نگرديده ز كار
گاه تيغ تو برآرد ز سر دشمن گرد * گاه تير تو برآرد ز سر شير دمار
روز صيد تو به چشم تو چه روباه چه شير * روز رزم تو بر تو چه پياده چه سوار
هرچه در [ صحرا ] پرنده دد و دامى بود * همه را گرد بهم كردى در يك ديوار
گرد ايشان پره بربستى [ تانند ] عقاب * زان برون رفت ندانست [ هم ] از هيچ كنار
وز سر بالا چون ژاله روان كردى تير * هركه را گفتى بر ديده برم تير به كار
در دويدند سوى تو بقطار از سر كوه * باز گستردى بر دامن كهشان بقطار