تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1577

مساهمون:

ص١٥٧٧
دشمن ار مهر طمع دارد ازو بيهدگيست * كاين جهان مادر او نيست كه مايند رواست

و له ايضا

اى وعدهء تو چون سر زلفين تو نه راست * آن وعده‌هاى خوش كه همىكرده‌اى كجاست چون دشمنان كرانه گرفتى ز دوستى * تا قول دوستان من اندر تو گشت راست گفتى ترا ز من نرسد غم نه اين غمست * گفتى ترا جفا ننمايم نه اين جفاست با اين همه جفا كه دلم را نموده‌اى * دل بر تو شيفته است ندانم چنين چراست

و له ايضا

گلستان بهرمان دارد همانا شيرخوارستى * لباس كودكان شيرخواره بهرمان باشد كنون كوه و گلستان را نبات از عود تر باشد * كنون شاخ درختان را لباس از پرنيان باشد سحرگاهان هزار آوا ز گلبن ناله برگيرد * چو بيدل عاشقى كز عشق دلبر در فغان باشد درخت گل سپيده‌دم بهر بيننده بنمايد * هرآنچ اندر دل پرخون او راز نهان باشد شكار گرگ جز محمود كس كرده است لا و اللّه * جز او را با چنان حيوان كرا زور و توان باشد چگونه هول حيوانى چو بالا ور ژيان شيرى * كه هر پيل ژيان زو تا جهان باشد جهان باشد نه باد است و برفتن همسر باد سبك باشد * نه پيلست و به بالا همسر پيل كلان باشد
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1577 | رضا قليخان هدايت