چون هماى رايت تو روى بنمايد ز دور * ز اندو لشكر در زمان بنشيند آشوب و شغب
نامجويانشان بجاى نام بينند از تو ننگ * پيش دستانشان همى بيشى كنند اندر هرب
رزمگه ز ايشان چنان گردد كه پندارى كه تو * آتشى بىدود و ايشان كاه و آن صحرا خشب
جامهء نادوخته پوشند هم روز نخست * بر كسى كو را گرفت از هيبت تيغ تو تب
اى محمد سيرت و نامت محمد هركه او * از محمد بازگردد بازگشت از دين رب
در مدح امير يوسف برادر سلطان محمود غزنوى گويد
باغ ديبارخ و پرند سلب * لعب گر گشت و لعبهاش عجب
گه دهد آب را ز گل خلعت * گاهى از آب لاله را مركب
گه بهشتى شود پر از حورا * گه سپهرى شود پر از كوكب
آب همرنگ صندل سوده است * خاك همبوى عنبر اشهب
حسد آيد همى ز بس گلها * آسمان را ز بوستان هر شب
سبزه گشت از در سماع و شراب * روز گشت از در نشاط و طرب
هر گلى را بشاخ گلبن بر * زندبافيست با هزار شغب
بلبلان گوييا خطيبانند * بر درختان همىكنند خطب
بوستان شكفته پندارى * دارد از خلعت امير سلب
جود را عنصر است وقت نشاط * عفو را جوهر است وقت غضب
خشم او برنتابدى دريا * گر سوى عفو نيستى اغلب
از كف او چنان هراسد بخل * كه تنآساى تن درست از تب
زان كه همرنگ روى دشمن اوست * ننهد در خزينهء تو ذهب