بدخواه تو چون ناز تو بيند بهراسد * پندارد كان از پى او ساخته داريست
ور خاربنى بيند در دشت بترسد * گويد مگر آن خار ز خيل تو سواريست
ور ذره به چشم آيدش آسيمه بماند * گويد مگر آن از تكاسب تو غباريست
بنمود همه راز دل خويش جهان را * چون سادهدلان هرچه بباغ اندر ناريست
بر دست حنا بسته بهر گام نهد پاى * هركس كه تماشاگه او زير چناريست
آن آمدن ابر گسسته نگر از دور * گويى ز كلنگان پراكنده قطاريست
رز لاغر و پژمرده شد و گونه تبه كرد * غم را مگر اندر دل رز راه گذاريست
هر برگى ازو گونهء رخسار نژنديست * هر شاخى ازو صورت انگشت نزاريست
و له ايضا
دل آن ترك نه اندرخور سيمين بر اوست * سخن او نه ز جنس لب چون شكر اوست
با لب شيرين با من سخنان گويد تلخ * سخن تلخ نداند كه نه اندرخور اوست
سرو را ماند آورده گل سورى بار * بينى آن سرو كه چندين گل سورى بر اوست
مادرش گفت پسر زايم سرو و مهزاد * مر مرا اين گله و مشغله با مادر اوست
آن رخ چون گل نورسته و بالاى چو سرو * خواجه ديده است همانا كه رهش بر در اوست
دشمن خواجه ببال و پرمغرور مباد * كه هلاك و اجل مورچه اندر پر اوست
مهر فرزندى بر خواجه فكنده است جهان * راست چون مادر اندهبر اندهخور اوست