زر چو كاهست و دست راد تو باد * پيشكار خزينهء تو مهب
روز هيجا كه بركشى ز نيام * خنجرى چون زبانهيى ز لهب
نشناسد ز بس طپد مرّيخ * كه جدى برج اوست يا عقرب
مى ستان از كف بت چگلى * لاله رخسار و ياسمين غبغب
آنكه زلفش چو خوشهء عنب است * لبش از رنگ و گونه همچو عنب
در تهنيت فرزند امير يوسف بن ناصر الدّين غزنوى گويد
سپيدهدم كه هوا بردريد پردهء شب * برآمد از سر كه روز با رداى قصب
چنان سياه شب و اندكى سپيد بر او * چو زنگىاى كه بخنده همىگشايد لب
همىفروشد شمامهيى ز مشك سياه * همىبرآمد شمعى ز عنبر اشهب
چو غوطه خورد در آب كبود مرغ سفيد * ز چشم و ديده نهان شد در آسمان كوكب
يكى ستاره برآمد درون كاخ امير * كزو جمال فزود اندر آفرينش رب
بوقتى آمد كز باختر سپيدهء بام * همىبرآمد و شب بود بر جناح هرب
چو برشكسته سوارى همىگريخت سحر * سپيده در دم او چون مبارزى معجب
ز روى نيكو بر حكم حال فال زدم * كه او امير هنر باشد و امام ادب
بروز معركه او مركبى دهد بعدو * كه چار مرد بود دست و پاى آن مركب
تهى مباد سه چيز تو جاودان ز سه چيز * كف از شراب و كنار از نگار و دل ز طرب
در مدح عضد الدوله امير يوسف برادر سلطان گويد
گر چون تو بتركستان اى ترك نگاريست * هر روز بتركستان عيدى و بهاريست
ور چون تو بچين كرده نقاشى نقشى * نقاش بلا نقش كن فتنهنگاريست
كوچك دهن تو از بيجاده نگينى است * باريك ميان تو از كتّان تاريست
بر ماه ترا نوگل سيراب شكفته است * در هر دلى از ديدن آن نوگل خاريست
از بهر سه بوسه كه مرا بر تو وظيفه است * هر روز مرا با تو دگرگونه شماريست
سه بوسه مرا بر تو وظيفه است و ليكن * آگاه نهاى كز پس هر بوسه كناريست