اصل رادى و بزرگى را دو چيز اندر دو چيز * دست او را در قبا و پاى او را در ركاب
چار چيزش را مبادا جاودانه چار چيز * اين دعا نشگفت اگر گردد بساعت مستجاب
مدت او را كران و عدت او را عدد * دولت او را زوال و نعمت او را حساب
و له ايضا در مدح سلطان گويد
چو سير گشت سر نرگس غنوده ز خواب * گل كبود فروخفت زير پردهء آب
چو سرخگل بسر اندر كشيد سبز ردا * فروكشيد رخ ارغوان كبود نقاب
همىكنند برنگ و بگونه سيب و بهى * حكايت از رخ دعد و حديث روى رباب
مگر درخت شكوفه گناه آدم كرد * كه همچو آدم عريان همىشود ز ثياب
برآمد از سر كهسارها طلايهء ابر * چو مويهاى حواصل كه بركشى بطناب
كنون كز ابر چو پر حواصلست هوا * چه داشت بايد موى حواصل و سنجاب
بجاى لاله و بوى بهار تازه چه به * نبيد روشن و بوى بخور و بوى گلاب
از آن نبيد كه چون درفتد بجام بلور * گمان برى كه نسب دارد از عقيق مذاب
اگر نوا نزند بلبل خجسته بس است * نوازنندهء ما دست مطرب و مضراب
شكسته گونهء برگ درخت اسپرغم * شكسته گونه و لرزنده گشته چون سماب
خزان خيره پشيمان شود ز كردهء خويش * چنان كه بدكنشان بر صراط روز حساب
ايا ببزمگه آراستهتر ز صد حاتم * ايا بمعركه مردانهتر ز صد سهراب
همى برون جهد از آسمان ستاره بشب * ز بيم تيرت و بر قول من دليل شهاب
فلك چو غيبه بجوشن ستاره زان دارد * كه بىدرنگ بود گر زنى برو به شتاب
ز هيبت تو دل دشمن تو اندر بر * چنان طپد كه طپد گوى گرد بر طبطاب
ز يوز تو برمد بر شخ بلند پلنگ * ز باز تو بهراسد ميان ابر عقاب
در مصيبت خصم ار نه تيغ تست چرا * چو او بجنبد خصمان تو شوند مصاب