رنج دارد جاى خون و درد دارد جاى روح * عشق دارد جاى صبر و آب دارد جاى خواب
روى تو بسترد و بربود و بيفكند و ببرد * چار چيز از چار چيز و هريكى را كرد غاب
خرمى از نوبهار و تازگى از سرخگل * نيكوى از گرد ماه و روشنى از آفتاب
چشم تو پرخواب و سحر و روى تو پرسيم و گل * جعد تو پرچين و پيچ و زلف تو پربند و تاب
تاب زلفين و خم جعد تو نشناسم همى * از خم و تاب كمند خسرو مالك رقاب
هشت چيز او ببرد از هشت مايه هشت چيز * سال و مه اين هشت چيزش را همين است اكتساب
حلم او سنگ زمين و طبع او لطف هوا * روى او ديدار ماه و دست او جود سحاب
رسم او حسن بهار و لفظ او قدر شكر * خلق او بازار مشك و خوى او بوى گلاب
هشت چيزش را برابر يافتم با هشت چيز * هريكى زان هشت سوى فضل او دارد مآب
تيغ او را با قضا و تير او را با قدر * اسب او را با سپهر و خشت او را با شهاب
حزم او را با امان و عزم او را با ظفر * لفظ او را با قران و حفظ او را با كتاب
جان خصمش هر زمانى سوى خويش اندر كشد * تيغ او اندر غلاف و تير او اندر قراب
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1571
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص١٥٧١