يكى بد بدست يل اسفنديار * بدست دگر رستم نامدار
به نيرو كشيدند زى خويشتن * دو گرد سرافراز و دو پيلتن
همى زور كرد اين بر آن آن بر اين * نجنبيد يك مرد بر پشت زين
كف اندر دهانشان شده خون و خاك * همه گبر و برگستوان چاكچاك
بدانگهكه جنگ يلان شد دراز * همى دير شد رستم سرفراز
زواره بدشنام لب برگشاد * همىكرد گفتار ناخوب ياد
بايرانيان گفت رستم كجاست * بدين روز خامش نشستن چراست
شما سوى رستم بجنگ آمديد * خرامان بكام نهنگ آمديد
همى دست رستم بخواهيد بست * برين رزمگه برنشايد نشست
زواره بيامد ز پشت سپاه * دها ده برآمد ز آوردگاه
بكشتند ز ايرانيان بيشمار * چو نوشاذر آن ديد برساخت كار
زواره يكى نيزه زد بر برش * به خاك اندرآمد همانگه سرش
خبر يافتن اسفنديار از جنگ و كشته شدن نوشاذر و مهرنوش و جنگ كردن با رستم و مجروح شدن رستم
و زان سو فرامرز چون پيل مست * بيامد يكى تيغ هندى بدست
برآويخت با نامور مهرنوش * نبودش جوان با فرامرز توش
فرامرز كردش همانگه تباه * ز خون لعل شد خاك آوردگاه
چو بهمن برادرش را كشته ديد * زمين زيرا و چون گل آغشته ديد
بيامد بنزديك اسفنديار * بجايى كه بد آتش كارزار
به دو گفت كاى نره شير ژيان * سپاهى بجنگ آمد از سكزيان
دو پور تو نوشآذر و مهرنوش * بزارى بسكزى سپردند هوش
تو اندر نبردى و ما پر ز درد * جوانان كى زادگان زير گرد
دل مرد بيدار شد پر ز خشم * پر از باد مغز و پر از آب چشم
از آن خشم را برگشادش زبان * برستم چنين گفت اى بدنشان