همى خاك برداشت از رزمگاه * بزد بر رخ شاه تورانسپاه
بگردان توران درآمد شكست * يكى خسته گشته يكى بسته دست
درآمد شب و چادر مشك رنگ * بپوشيد تا كس نيايد بجنگ
سپه باز خواندند شاهان ز جنگ * كه شد آسمان همچو پشت پلنگ
همانگه طلايه بيامد ز دشت * كه از گرد لشكر هوا تيره گشت
همه دشت خرگاه و خيمه است و بس * بخيمه نبينم درون هيچكس
بدانست خسرو كه سالار چين * چرا رفته بيگاه از آن دشت كين
نوندى برافكند هم در زمان * بنزديك رستم چو باد دمان
كه برگشت از اينگونه افراسياب * همانا بجنگ تو دارد شتاب
سپه را بياراى و آژير باش * شب و روز با تركش و تير باش
چو نزديك رستم شد افراسياب * بر آن بد كه رستم بود سر بخواب
بتاريكى اندر طلايه بديد * به گوش اندر آواز ايشان شنيد
فروماند از كار رستم شگفت * همىراند و انديشه اندرگرفت
كه پيش اندرون رستم تيزچنگ * پس پشت شاه و دليران جنگ
گريزان همىرفت ببهشت گنگ * ابا آلت و لشكر و ساز جنگ
دوهفته بدانگونه شادان بزيست * كه داند كه فردا دلافروز كيست
سيم هفته كيخسرو آمد بجنگ * شنيد آن مغانى و آواز چنگ
شگفت آمدش كآنچنان جاى ديد * سپهرى دلافروز بر پاى ديد
چنين گفت با رستم پيلتن * كه اى نامور مهتر انجمن
چنان دارم اميد كافراسياب * نبيند دگر شهريارى بخواب
گشادن كيخسرو حصار بهشت گنگ را و گرفتار شدن گرسيوز و جهن و فرار نمودن افراسياب
شب تيره تا برزد از چرخ شيد * ببد كوه چون پشت پيل سفيد
همى لشكر آراست افراسياب * سوار و بزرگان كجا يافت آب
چو از گنگ برخاست آواى كوس * زمين آهنين شد هوا آبنوس