يكى ترگ زرين بسر برنهاد * درفشش به رهّام گودرز داد
خروشى برآمد كه اى شهريار * چنين مر تن خويش رنجه مدار
اگر شاه بايد همى جنگتوز * چرا داد بايد بكس نيمروز
برانگيخت شبرنگ بهزاد را * كه اندر نوشتى بتك باد را
ميانبسته با نيزه و خود و گبر * همىگرد اسبش برآمد بابر
ميان دو صف شيده او را بديد * يكى باد سرد از جگر بركشيد
برفتند هر دو ز لشكر بدور * چنانچون رود مرد شادان بسور
رسيدند جايى كه شير و پلنگ * بر آن شخ بىآب ننهاد چنگ
نپريد بر آسمانش عقاب * از آن بهرهيى شخ و بهرى سراب
برومى عمود و بشمشير و تير * بگشتند با يكدگر ناگزير
چو شيده برو زور خسرو بديد * سرشكش ز ديده برخ بركشيد
بدانست كان فرهء ايزديست * ازو بر تن خويش بايد گريست
چو زان تنگ شد با دل انديشه كرد * كه گر شاه را گويم اندر نبرد
بيا تا بكشتى پياده شويم * بخوى هر دو آهار داده شويم
پياده نگردد كه عار آيدش * ز شاهى تن خويش خوار آيدش
بدين چاره گر زو نگردم رها * شوم بىگمان در دم اژدها
به دو گفت شاها به تيغ و سنان * كند هركسى جنگ و پيچد عنان
پياده به آيد كه سازيم جنگ * بكردار شيران بيازيم چنگ
جهاندار خسرو هم اندر زمان * بدانست انديشهء بدگمان
بدل گفت كاين شير با زور و چنگ * نبيرهء فريدون و پور پشنگ
گر آسوده گردد سر افشان كند * بسى شيردل را خروشان كند
اگر من پياده نگردم بجنگ * بر ايرانيان وى كند كار تنگ
همان به كه با او نبرد آورم * سرش را ز گردون بگرد آورم
به دو گفت رهام كى تاجور * بدين كار ننگين مگردان گهر
چو خسرو پياده كند كارزار * چه بايد بر اين دشت چندين سوار
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1537
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص١٥٣٧