ز اسب اندرآمد سبك شهريار * همى آفرين كرد بر كردگار
گروى زره را گره از گره * بفرمود تا بركشيدند زه
چو بندش سراسر جدا شد ز بند * سرش را بريدند چون گوسفند
باخبر شدن افراسياب از كشته شدن پيران و آمدن كيخسرو و لشكر آوردن بخوارزم و جنگ بزرگ
وزان پس خبر شد بافراسياب * ز پيران و از شاه و آن جاه و آب
در گنج بگشاد و روزى بداد * سرش پر ز كين و دلش پر زباد
گله هرچه بودش بدشت و بكوه * ببخشيد بر لشكرش همگروه
سپاهى ز جيحون بدينسو كشيد * كه شد ريگ و سنگ از جهان ناپديد
چو آگاه شد شهريار جهان * ز گفتار بيدار كارآگهان
بگرد سپه بر يكى كنده كرد * طلايه ز هر سو پراكنده كرد
چو خورشيد سر زد ز برج بره * بياراست روى زمين يكسره
سپهدار تركان سپه را بديد * بزد ناى رويين و صف بركشيد
جهان شد پرآواى بوق و سپاه * همه برنهادند ز آهن كلاه
تو گفتى كه روى زمين ز آهنست * ز نيزه هوا نيز در جوشن است
تو گفتى جهان كوه آهن شده * همان پوشش چرخ جوشن شده
ستاره شمر پيش دو شهريار * پرانديشه و زيجها بر كنار
همىبازجستند راز سپهر * سطرلاب تا بر كه گردد به مهر
سپهر اندر آن جنگ نظاره بود * ستاره شمر سخت بيچاره بود
بروز چهارم چو شد كار تنگ * به پيش پدر شد دلاور پشنگ
به دو گفت كاى كدخداى جهان * سرافرازتر كس ميان مهان
بفر تو زير فلك شاه نيست * بزيب تو بر آسمان ماه نيست
شود كوه آهن چو درياى آب * اگر بشنود نام افراسياب
زمين برنتابد سپاه ترا * نه خورشيد تابان كلاه ترا