برآمدش خون جگر از دهان * چنين است آيين و رسم جهان
بر آن كوهساران زمانى طپيد * ز كين و ز آوردگاه آرميد
فرارفت گودرز پس شادمان * بنزديك پيران چو شير ژيان
فروبرد چنگال و خون برگرفت * بخورد و بماليد روى اى شگفت
سرش را همىخواست از تن بريد * چنان بدكنش خويشتن را نديد
شكستهدل و دست و بر خاك سر * دريده سليح و گسسته كمر
به دو گفت گودرز كاى نره شير * سر پهلوانان سوار دلير
زمانه بزهراب داده است چنگ * به درد دل شير و چرم پلنگ
جهان چون من و چون تو بسيار ديد * نخواهد همى با كسى آرميد
درفشى ببالينش بر پاى كرد * سرش را بدان سايه در جاى كرد
سوى لشكر خويش بنهاد روى * چكان خون ز بازوش و بر همچو جوى
بانگشت بنمود جاى نبرد * بگفت آنكه با او زمانه چه كرد
به رهام فرمود تا برنشست * به آوردن او ميان را ببست
بدينگونه چون پهلوان كرد ياد * برون تاخت رهام برسان باد
ببستش سراپا بخم كمند * فرود آوريدش ز كوه بلند
مژده دادن ديدهبان بآمدن شاه كيخسرو از ايران و ديدن پهلوانان ايرانى و تورانى
هم اندر زمان از لب ديدهبان * به گوش آمد از دور بانگ فغان
خروشيدن كوس با كره ناى * بجنبد همه دشت گفتى ز جاى
همان تخت پيروزه بر پشت پيل * درفشان بكردار درياى نيل
درفشى به بالاى سرو سهى * پديد آمد از دور با فرهى
ميان سپه كاويانى درفش * به پيش اندرون تيغهاى بنفش
چو از روزنه ساعت اندرگذشت * خور از گنبد چرخ گردان بگشت
جهاندار خسرو بنزد سپاه * بيامد بدان دشت آوردگاه
گروى زره را بياورد گيو * دمان با سپهدار پيران نيو