ازآنپس كمان برگرفتند و تير * دو سالار لشكر دو هشيار پير
يكى تيرباران بكردند سخت * چو باد دمان برجهد بر درخت
نگه كرد گودرز و تيرى خدنگ * كه آهن ندارد مر او را به سنگ
ببر گستوان برزد و بردريد * تكاور بلرزيد و دم دركشيد
بيفتاد پيرانش آمد به زير * بيفكند ز ابرش سوار دلير
ز نيرو به دونيمه شد دست راست * بغلطيد پيران و بر پاى خاست
ز گودرز بگريخت شد سوى كوه * همىشد ز درد دويدن ستوه
همىشد بر آن كوه سر بردوان * مگر بازگردد ازو پهلوان
نگه كرد گودرز و بگريست زار * بترسيد از گردش روزگار
بدانست كش نيست با كس وفا * ميان بسته دارد ز بهر جفا
فغان كرد كاى نامور پهلوان * چه بودت كه ايدون پياده دوان
كجات آنهمه زور و مردانگى * سليح و دل و گنج و فرزانگى
ستون گوان پشت افراسياب * كنون شاه را تيره شد آفتاب
چو كارت چنين خواست زنهار خواه * بدان تا برم زندهات نزد شاه
ببخشايدم دل همى بر تو بر * كه پربرف بينم ترا فرق سر
به دو گفت پيران كه اين خود مباد * بفرجام بر من چنين بد مباد
من اندر جهان مرگ را زادهام * بدين كار گردن ترا دادهام
همىگشت گودرز بر گرد كوه * نبودش بر او راه و آمد ستوه
پياده ببود و سپر برگرفت * چو نخجير با نان ره اندرگرفت
گرفته سپر پيش و زوبين بدست * به بالا نهاده سر از جاى پست
همىديد پيران مر او را ز دور * فروجست از سنگ سالار تور
بينداخت پيران مر او را ز دور * فروجست از سنگ سالار تور
بينداخت خنجر بكردار شير * درآمد ببازوى سالار پير
چو گودرز شد خسته بر دست او * ز كينه بخشم اندر آورد رو
بينداخت زوبين به پيران رسيد * زره بر برش سربهسر بردريد
ز پشت اندرآمد به راه جگر * بغريد و آسيمه برگشت سر
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1533
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص١٥٣٣