كه او كار دانست و داناتر است * بدين لشكر نامور مهترست
و زانجا بزد اسب و برگاشت روى * بنزديك گودرز شد پوى پوى
كه اى پهلوان جهاندار شاه * شناساى هر كار و زيباى گاه
ازين رزمگه بوستان ساختى * دل از كين توران بپرداختى
من اينك به خون چنگ را شستهام * پى رزم هومان كمر بستهام
چو بشنيد گودرز گفتار اوى * به دو شاد شد راى هشيار اوى
ز شادى برو آفرين كرد سخت * كه از تو مبراد جاويد بخت
تو تا برنشستى بزين خدنگ * نهنگ از دم آسود و شيران ز چنگ
نگه كن كه با وى به آوردگاه * توانى شدن زان پس آوردخواه
كه هومان يكى بدكنش ريمنست * بآورد چون كوه در جوشن است
بمان تا يكى رزمديده هژبر * فرستم به پيشش ابرسان ابر
به دو تيرباران كند چون تگرگ * بسر بربدوزدش پولاد ترگ
به دو گفت بيژن كه اى پهلوان * هنرمند باشد دلير و جوان
مرا گر نديدى برزم فرود * ز سر باز بايد كنون آزمود
بجنگ پشن برنوشتم زمين * نديده است كس پشت من روز كين
بخنديد گودرز و زو شاد شد * بسان يكى سرو آزاد شد
به دو گفت نيكاخترا بخت گيو * كه فرزند بيند همى چون تو نيو
رفتن بيژن بنزد هومان و رزم ساختن و كشته شدن هومان بدست بيژن گيو
چو بيژن بنزديك هومان رسيد * يكى آهنين كوه جوشن بديد
ز جوشن همه دشت روشن شده * يكى پيل نر غرق آهن شده
دو جنگى برافراخته سر به ماه * چنان كينهور گشته از كين شاه
بدشتى رسيدند كاندر ز مى * نديدند جاى پى آدمى
ز پيكان پولاد و تير خدنگ * كمان گوشه بر گوشه سودند تنگ
چو تير آنچه بود اندر انداختند * همىدون سوى نيزه پرداختند