كه من رخش را بستم امروز نعل * برو كرد خواهم ز خون خاك لعل
بسازيد كامروز رزم نو است * جهان سربهسر گنج كيخسرو است
ميان را ببنديد كز كارزار * همه تاج يابيد با گوشوار
بزرگان برو خواندند آفرين * كه از تو فرازد كلاه و نگين
بپوشيد رستم سليح نبرد * بآورد گه رفت با دار و برد
زره زير بد جوشن اندر ميان * فرازش بپوشيد ببر بيان
كمندى بفتراك زين برببست * نشست از بر رخش چون پيل مست
ز بالاى او آسمان خيره گشت * زمين از پى رخش او تيره گشت
جهان لرزلرزان شد و دشت و كوه * زمين شد ز نعل ستوران ستوه
برآمد ز هر سو ز لشكر خروش * همى پيل را زان بدرّيد گوش
نخستين گه آمد ميان دو صف * ز خون جگر بر لب آورده كف
سپهبد سرافراز كاموس بود * كه با لشكر و پيل و با كوس بود
يكى گرزهء گاو پيكر بدست * همىبرخروشيد چون پيل مست
كه آن جنگجوى پياده كجاست * كه از نامداران همى رزم خواست
كنون گر بيايد ببيند كمان * به تير و كمان بر سر آرد زمان
يكى زابلى بود الواى نام * سبك تيغ كين بركشيد از نيام
هنرها ز رستم بياموخته * برنج و بهسختى جگر سوخته
چه گفت آن سخنگوى داناى پير * سخن چون ازو بشنوى ياد گير
مشو غرقه زاب هنرهاى خويش * نگهدار بر جايگه پاى خويش
چو چشمه بر ژرف دريا برى * بديوانگى ماند اين داورى
چو الواى آهنگ كاموس كرد * كه جويد بآورد با او نبرد
نهادند آوردگاهى بزرگ * كشانى بيامد بمانند گرگ
بزد نيزه و برگرفتش ز جاى * بينداخت آسان ورا زير پاى
عنان را گران كرد و او را به نعل * همىكوفت تا خاك ازو گشت لعل
تهمتن ز الواى شد دردمند * ز فتراك بگشاد پيچان كمند
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1493
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص١٤٩٣