همى رنجه دارى تن خويش را * دو بازوى و جان بدانديش را
كمان را بماليد رستم بچنگ * گزين كرد يك تير ديگر خدنگ
خدنگى برآورد پيكان چو آب * نهاده برو چار پر عقاب
بماليد چاچى كمان را بدست * بچرم گوزن اندر آورد شست
ستون كرد چپ را خم آورد راست * خروش از خم چرخ چاچى بخاست
چو سوفار زه برد نزديك گوش * ز چرم گوزنان برآمد خروش
ببوسيد پيكان سرانگشت او * گذر كرد از مهرهء پشت او
بزد بر بر سينهء اشكبوس * سپهر آن زمان دست او داد بوس
قضا گفت گير و قدر گفت ده * ملك گفت احسن فلك گفت زه
كشانى هم اندر زمان جان بداد * تو گفتى كه هرگز ز مادر نزاد
نظاره بر ايشان دورويه سپاه * كه دارند پيكار گردان نگاه
دل و دست گردان توران بخست * ز هول اندرآمد بدلشان شكست
نگه كرد كاموس و خاقان چين * بدان برز و بالاى و آن زور و كين
پرسش خاقان از پيران
چو برگشت رستم هم اندر زمان * سوارى فرستاد خاقان دمان
كز آن نامور تير بيرون كشيد * همه تير تا پرش در خون كشيد
همه لشكر آن تير برداشتند * سراسر همه نيزه پنداشتند
چو خاقان چينى بدان پر و تير * نگه كرد برنا دلش گشت پير
ز پيران بپرسيد كاين مرد كيست * ز گردان ايران ورا نام چيست
تو گفتى كه لختى فرومايهاند * ز گردنكشان كمترين پايهاند
كنون نيزه با تير ايشان يكيست * دل كوه در جنگشان اندكيست
جز آن بد كه گفتى سراسر سخن * همه خوار كردى ز سر تا به بن
به دو گفت پيران كز ايران سپاه * كسى را ندانم بدين پايگاه
كجا تير او بگذرد بر درخت * ندانم چه دارد بسر شوربخت