زهى بر كمانش هم از چرم شير * يكى تير و پيكان او ده ستير
اگر سنگ خارا بچنگ آيدش * شود موم و از موم ننگ آيدش
برزم اندرآيد بپوشد زره * يكى جوشن از بر ببندد گره
يكى جامه دارد ز چرم پلنگ * بپوشد زبر و اندرآيد بجنگ
همى نام ببر بيان خواندش * ز خفتان و جوشن فزون داندش
يكى رخش دارد به زير اندرون * كه گويى روا نشد كه بيستون
همى آتش افروزد از خاك و سنگ * نيارامد از بانگ در روز جنگ
ابا اين شگفتى بروز نبرد * سزد گر ندارى تو او را بمرد
چو بشنيد كاموس بسيار هوش * به پيران سپرد آن زمان هوش و گوش
به پيران دگر گفت اى پهلوان * تو بيداردل باش و روشنروان
كه زين برنگردانم از پشت بور * به نيروى و زور خداوند هور
مگر بخت تو شاد و روشن كنم * برايشان جهان چشم سوزن كنم
رزم ديگر و آمدن كاموس بميدان جنگ و كشته شدن بدست رستم
ز خورشيد چون شد هو اللعلفام * شب تيره بر چرخ بگذارد گام
دليران لشكر شدند انجمن * كه بودند سالار و شمشيرزن
بخرگاه خاقان چين آمدند * همه دل پر از درد و كين آمدند
سپاه دو كشور درآمد به جوش * بچرخ بلند اندرآمد خروش
چنين گفت خاقان كه امروز جنگ * نبايد كه چون دى بود با درنگ
گر امروز چون دى درنگ آوريم * همه نام خود را به ننگ آوريم
بزرگان ز هر جاى برخاستند * بخاقان چين پاسخ آراستند
كه بر لشكر امروز فرمان تراست * همه كشور چين و توران تراست
وزين روى رستم بايرانيان * چنين گفت كاكنون سرآمد جهان
همه لشكر ترك از اشكبوس * برفتند رخ زرد و چون سندروس
همه يكسره دل پر از كين كنيد * سواران بروها پر از چين كنيد