چو سال اندرآمد بهشتاد و شش * بپژمرد بالاى خورشيدوش
پسر بد مر او را يكى خويش كام * پدر كرده بوديش گرشاسب نام
چو بنشست گرشاسب بر تخت زو * ز ايران يكى آفرين خاست نو
يكى لشكرى ساخت افراسياب * خود از مرز سنجاب تا رود آب
كه گفتى زمين شد سپهر روان * همىبارد از تيغ هندى روان
سپاهى ز جيحون بدينسو كشيد * كه گشت آفتاب از جهان ناپديد
چنين گفت با مهتران زال زر * كه عمرى ببستم به مردى كمر
كنون چنبرى گشت پشت يلى * نتابد همى خنجر كابلى
كنون گشته رستم چو سرو سهى * كه زيبد برو بر كلاه مهى
يكى اسب جنگيش بايد همى * كزين باره اسبان نشايد همى
كه بر كينهء تخمهء زاد شم * ببندد ميان و نباشد دژم
يكى ماديان بود زيباى و خنگ * برش چون بر شير و كوتاه لنگ
دو گوشش چو دو خنجر آبدار * برو يال فربه ميانش نزار
يكى كره از پس به بالاى او * سرين و برش هم به پهناى او
سيهچشم و كه پيكر و گاودم * سيهخايه و تند و پولادسم
تنش پرنگار از كران تا كران * چو داغ گل سرخ بر زعفران
بينداخت رستم كيانى كمند * سر ابرش آورد ناگه به بند
بزين اندر آورد گلرنگ را * سرش گرم شد كينه و جنگ را
دل زال زر شد چو خرم بهار * ز رخش نوآيين و فرخ سوار
بزد مهره در جام بر پشت پيل * وزو برشد آواز تا چند ميل
چنان شد ز لشكر درو دشت و راغ * كه بر سر نيارست پريد زاغ
بهنگام بشكوفهء گلستان * بياورد لشكر ز زابلستان
از آن آگهى يافت افراسياب * برآمد ز آرام و از خورد و خواب
برستم چنين گفت فرخنده زال * كه برگير كوپال و بفراز يال
گزين كن يكى لشكر همگروه * برو تازيان تا بالبرزكوه
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1446
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص١٤٤٦