يكى كودكى دوختند از حرير * به بالاى آن سرو ناخورده شير
به دو اندر آكنده موى سمور * برخ برنگاريده ناهيد و هور
پس آن صورت رستم نامدار * ببردند نزديك سام سوار
يكى جشن كردند در گلستان * ز زابلستان تا بكابلستان
چو رستم بپيمود بالاى هشت * بسان يكى سرو آزاد گشت
منوچهر را سال شد بر دو شست * ز گيتى همه بار رفتن ببست
بفرمود تا نوذر آمدش پيش * ورا پندها داد ز اندازه بيش
دو چشم كيانى بهم برنهاد * بپژمرد و برزد يكى سرد باد
چو سوگ پدر شاه نوذر بداشت * ز كيوان كلاه مهى برفراشت
شنيدن افراسياب خبر مرگ منوچهر و سام را و لشكر كشيدن به ايران و بيرون كردن زال او را
ازآنپس ز مرگ منوچهر شاه * بشد آگهى تا بتوران سپاه
چو بشنيد سالا توران پشنگ * چنان خواست كايد بايران بجنگ
سخن راند از سلم و از تور گفت * سخن زير دامن نشايد نهفت
ز گفت پدر مغز افراسياب * برآمد ز آرام و از خورد و خواب
كه شايستهء جنگ شيران منم * همآورد سالار ايران منم
بمغز پشنگ اندرآمد شتاب * بديد آن سهى قد افراسياب
بفرمود تا بركشد تيغ جنگ * بايران كشد با سپاه پشنگ
چو دشت از گيا گشت چون پرنيان * ببستند تركان توران ميان
زدند از بر پيل رويينهكوس * جهان شد بكردار چشم خروس
خبر شد كه سام نريمان بمرد * همى دخمه سازد ورا زال گرد
از آن سخت شادان شد افراسياب * بديد آنكه بخت اندرآمد ز خواب
بجوشيد گفتى همه رود و شخ * بيابان سراسر چو مور و ملخ
ز گرد سواران هوا تار شد * سرانجام نوذر گرفتار شد