در بيان عروسى زال و رودابه و تولد رستم و مرگ منوچهر شاه و پادشاهى نوذر
بسى شاد شد شاه كابلستان * ز پيوند با شاه زابلستان
چو بشنيد مهراب بربست كوس * بياراست لشكر چو چشم خروس
تو گفتى مگر روز انجامش است * يكى رستخيز است يا رامش است
فشاندند بر سر همى مشك و زر * كه شد از گلاب و زمين خاك تر
بيك تختشان شاد بنشاندند * عقيق و زبرجد برافشاندند
سر ماه با افسر زرنگار * سر شاه با تاج گوهرنگار
برفتند زانجا بجاى نشست * ببودند يك هفته با مى بدست
از ايوان سوى كاخ رفتند باز * سه هفته بشادى گرفتند ساز
برين برنيامد بسى روزگار * كه تا زاد سرو اندرآمد ببار
شكم كرد فربى و تن شد گران * شد آن ارغوانى رخش زعفران
تو گفتى بسنگست آكنده پوست * و گر آهنست اينكه پنهان دروست
چنان شد كزو رفت يك روز هوش * ز ايوان دستان برآمد خروش
ببالين رودابه شد زال زر * پر از آب رخسار و خستهجگر
يكى مجمر آورد و آتش فروخت * وز آن پرسيمرغ لختى بسوخت
هم اندر زمان تيرهگون شد هوا * بديد آمد آن مرغ فرمانروا
چنين گفت با زال كاينغم چراست * به چشم هژير اندرون نم چراست
كزين سرو سيمين بر ماه روى * يكى شير باشد ترا نامجوى
كه خاك پى او ببويد هژبر * نيارد گذشتن بسر برش ابر
به بالاى سرو و به نيروى پيل * به ناورد خشت افكند بر دو ميل
بيامد يكى موبد چربدست * مر آن ماه رخ را بمى كرد مست
بكافيد بىرنج پهلوى ماه * بتابيد مر بچه را سر ز راه
يكى بچه بد چون گوشيرفش * ببالابلند و بديدار كش
شگفت اندر آن مانده هر مرد و زن * كه نشنيد كس بچهيى پيلتن
بخنديد زان بچه سر و سهى * بديد اندرو فر شاهنشهى