سنان گر بدندان بخايد دلير * بدرّد ز آواز او چرم شير
گرفتار فرمان يزدان بود * اگر چند دندانش سندان بود
يكى كار پيش آمدم دلشكن * كه نتوان ستودنش در انجمن
پدر گر دليرست و نراژدهاست * اگر بشنود گفت كهتر رواست
من از دخت مهراب گريان شدم * چو بر آتش تيز بريان شدم
ستاره شب و روز يار منست * من آنم كه دريا كنار منست
برنجى رسيدستم از خويشتن * كه بر من بگريد همى انجمن
چه فرمايد اكنون جهانپهلوان * گشايم ازين رنج و سختى ميان
سپهدار بگشود از نامه بند * فرود آمد از تيغ كوه بلند
سخنهاى دستان يكايك بخواند * بپژمرد بر جاى و خامش بماند
زنخچير كامد سوى خانه باز * بدلش اندر انديشه آمد دراز
چنين گفت پس با ستاره شمر * كه فرجام اين بر چه آيد نگر
ستارهشناسان بروز دراز * همى زاسمان باز جستند راز
بديدند و با خنده پيش آمدند * همه شاد از بخت خويش آمدند
بسام نريمان ستاره شمر * چنين گفت كى گرد زرينكمر
ترا مژده از دخت مهراب و زال * كه باشند هر دو دو فرخ همال
از اين دو هنرمند پيلى ژيان * بيايد ببندد كمر بر ميان
جهانى ز پا اندر آرد بتيغ * نهد تخت شاه از بر تخت ميغ
برآرد پى بدسگالان ز خاك * به روى زمين برنماند مغاك
چو بشنيد گفتار اخترشناس * بخنديد و پذرفت از ايشان سپاس
فرستاده را داد چندين درم * به دو گفت بر ره مزن هيچ دم
بر زال رودابه آمد چو باد * بدين شادمانى ورا مژده داد
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1442
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص١٤٤٢