سپهبد چو از باره آوا شنيد * نگه كرد خورشيد رخ را بديد
چنين گفت با او كه اى خوبچهر * درودت ز من آفرين از سپهر
چه مايه شبان ديده اندر سماك * خروشان بدم پيش يزدان پاك
همىخواستم تا خداى جهان * نمايد به من رويت اندر نهان
كنون شاد گشتم بآواز تو * بدين چرب گفتار با ناز تو
يكى چارهء راه ديدار جوى * چه پرسى تو از بارهء من به كوى
پرىروى گفت سپهبد شنود * ز سر شعر گلنار بگشاد زود
كمندى گشاد او ز سرو بلند * كى از سرو زان گونه پيچد كمند
خم اندر خم و تار بر تار بر * بر آن پيچشش مار بر مار بر
فروهشت گيسو از آن كنگره * بدل زال گفت اين كمند سره
پس آنگاه رودابه آواز داد * كه اى پهلوانزادهء گردزاد
بگير اين سيهگيسو از يكسويم * ز بهر تو باشد همه گيسويم
وزان پروريدم من اين تار را * كه تا دستگيرى كند يار را
نگه كرد زال اندر آن ماه روى * شگفتى بمانده از آن گفتوگوى
بساييد مشكين كمندش ببوس * كه بشنيد آواز بوسش عروس
چنين داد پاسخ كه اين نيست داد * چنين روز خورشيد روشن مباد
كه من دست را خيره در جان زنم * برين خستهدل تير و پيكان زنم
كمند از رهى بستد و داد خم * بيفكند بالا نزد تيزدم
بحلقه درآمد سر كنگره * برآمد ز بن تا بسر يكسره
چو بر بام آن باره بنشست باز * بيامد پرىروى و بردش نماز
گرفت آن زمان دست دستان بدست * برفتند هر دو بكردار مست
سوى خانهء زرنگار آمدند * بدان مجلس چون بهار آمدند
بهشتى بد آراسته پر ز نور * پرستنده در پاى و در پيش حور
شگفت اندر و مانده بد زال زر * از آن موى و بالا و آن روى و فر
دو رخساره چون لاله اندر سمن * سر جعد زلفش شكن در شكن
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1440
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص١٤٤٠