بتآراى چون او نبيند بچين * برو ماه و پروين كنند آفرين
سپهبد پرستنده را گفت گرم * سخنهاى شيرين بآواز نرم
كه ما را دلوجان پر از مهر اوست * همى آرزو ديدن چهر اوست
پرستنده گفتا چه فرمان دهى * كت آريم تا كاخ سرو سهى
ز فرخنده راى جهانپهلوان * ز ديدار و گفتار روشنروان
سر مشكبويش بدام آوريم * لبش زى لب پور سام آوريم
خرامد مگر پهلوان با كمند * بنزديك ديوار كاخ بلند
كند حلقه در گردن كنگره * شود شاد شير از شكار بره
برفتند خوبان و برگشت زال * شبى ديد يازان به بالاى سال
رسيدند خوبان بنزديك كاخ * بدست اندرون هريك از گل دوشاخ
شدند اندر ايوان بتان طراز * نشستند و با ماه گفتند راز
در صفت زال و رفتن به نزد رودابه بكاخ او و صفت مجلس ايشان و برگشتن زال زر
كه مرديست برسان سرو سهى * همش زيب و هم فر شاهنشهى
همش رنگ و هم يال و كوپال و شاخ * سوارى ميان لاغر و بر فراخ
دو چشمش چو دو نرگس آبگون * لبانش چو شكر رخانش چو خون
سر جعد آن پهلوان جهان * چو سيمين زره بر گل ارغوان
يكى خانه بودش چو خرم بهار * ز چهر بزرگان برو بر نگار
بديباى چينى بياراستند * طبقهاى زرين بپيراستند
عقيق و زبرجد فروريختند * و با مشك عنبر برآميختند
از آن خانهء دخت خورشيد روى * برآمد همى تا بخورشيد بوى
چو خورشيد تابنده شد ناپديد * در حجره بستند گم شد كليد
پرستنده شد سوى دستان سام * كه شد ساخته كار بگذار گام
سپهبد سوى كاخ بنهاد روى * چنانچون بود مردم جفت جوى
برآمد سيهچشم گلرخ به بام * چو سرو سهى بر سرش ماه تام