دل من چو شد بر ستاره تباه * چگونه توان شاد بودن به ماه
به گل ننگرد هركه او گل خورست * اگرچه گل از گل ستودهترست
كه را سركه دارو بود در جگر * شود ز انگبين درد او بيشتر
به بالاى من پور سام است زال * ابا بازوى شير و با كتف و يال
گرش پير خوانى همى يا جوان * مر او را بجاى تنست و روان
بآواز گفتند ما بندهايم * بدل مهربان و پرستندهايم
اگر جادويى بايد آموختن * به بند و فسون چشمها دوختن
بپريم با مرغ و آهو شويم * بپوييم و در چاره جادو شويم
بنزديك او پايگاه آوريم * مگر شاه را نزد ماه آوريم
لب سرخ رودابه پرخنده كرد * رخان معصفر سوى بنده كرد
كه اين گفته را گر شوى كاربند * درختى برومند كارى بلند
كه هر روز ياقوت بار آورد * سرش بهرمان در كنار آورد
رفتن كنيزكان رودابه بر لب رود و آشنا شدن با زال زر و تتمهء داستان
برفتند هر پنج تا رودبار * زهر بوى و رنگى چو خرم بهار
مه فروردين و سر سال بود * لب رود لشكرگه زال بود
همىچيد هريك گل از جويبار * رخان چون گلستان و گل در كنار
نگه كرد دستان ز تخت بلند * بپرسيد كاين گل چنان خود كيند
چنين گفت گويند با پهلوان * كه از كاخ مهراب روشنروان
پرستندگان را سوى گلستان * فرستد همى ماه كابلستان
بنزد پرستندگان رفت زال * كمان خواست از ترك و بفراخت بال
كمان ترك گلرخ بزه درنهاد * بدست جهانپهلوان برنهاد
بزد بانگ تا ماغ برخاست زاب * يكى تير انداخت اندر شتاب
ز افرازش آورد گردن فرود * چكان خون درافتاد بر طرف رود
پرستنده با ريدك پهلوان * سخن گفت و بگشاد شيرينزبان