رباعى
بىتو نفسى قرار و آرامم نيست * بىنام تو ذات و صفت و نامم نيست
بىچاشنى تو در جهان كامم نيست * بىروى تو صبح و موى تو شامم نيست
* * *
ما مذهب چشم شوخ و شنگش داريم * كيش سر زلف مشك رنگش داريم
ماييم و دلى و نيمجانى ز غمش * وان نيز براى صلح و جنگش داريم
و له
در پيش من از سر جفاهاى نهان * باريك كنى همه تن خود چو ميان
در شادى و عيش در كنار دگران * زان سان باشى كه مى نگنجى بجهان
333 فتحى ترمدى
اسمش حكيم على بن محمد معاصر سلطان بهرام شاه غزنوى بوده با حكيم سنايى غزنوى و مختارى معاشرت نموده اشعارش كميابست و آنچه هست شهد نابست در توحيد گويد :
تا بنده بفرمان تو شد چشمهء خورشيد * گردنده بتقدير تو شد گنبد خضرا
چون رحمت تو بدرقهء چشم و زبان شد * اين نرگس بينا شد و آنسوسن گويا
جودت نه چو جود دگران از پى علت * خشمت نه چو خشم دگران از سر صفرا
هر روز بفرمان تو گردان و روانست * اين كشتى ياقوت براين نيلى دريا
در پيش گل سرخ گل زرد شكفته * چون چهرهء وامق ببر صورت عذرا
نيلوفر خوشرنگ ز عشق رخ خورشيد * در نيل زده جامه چو مهجور معزا
اندر گلوى فاخته از مشك سيه طوق * چون عابد در خدمت ايزد شده بر پا